Alavinik – علوی نیک

I'll change rules of life

خاطره بازداشت در بند 209 (بند وزارت اطلاعات) اوین، جهنم یا هتل؟

این مطلب رو به این دلیل نوشتم که کمی اون دیدگاه های اشتباهی که در شبکه های اجتماعی و سایتها برای این بند متصور هستند رو اصلاح کنم. یکسری ها نوشته بودند جهتم و شکنجه و … هست و یکسری هم گفته بودند هتل و … . و هیچکدام درست نبود.

شنبه ساعت 8:30 دقیقه صبح بود که یک نفر زنگ خونه رو زد و یک مطلبی رو بیان کرد( این بخش حذف میکنم) و من هم در رو باز کردم و رفتم دم در. همان لحظه چند نفر از برادران (همدیگر رو برادر صدا میکردند) با آرامش کامل و بدون هیچگونه سر و صدایی وارد ساختمان شدند. و درخواست ورود رو به منزل رو کردند و بنده نیز درخواست کردم که اجازه بدید به خانمم بگم اول چادر بپوشه و آنها نیز قبول کردند و سپس بهمراه برادران (حدود 5 نفر) وارد منزل شدیم.

یک برگه به من نشون دادند که در آن حکم جلب و بازرسی از منزل من بهمراه اطلاعات کامل درج شده بود. بعد از اینکه مطمین شدند من کامل متن رو خوندم گفتند مورد تایید هست؟ و من هم گفتم اختیار دارید و در خدمت شما هستم.

بازرسی از منزل و جمع آوری کلیه مدارک و لپ تاپ و موبایل هام و حتی تبلت دخترم شروع شد و حدود یک ساعتی طول کشد تا کلیه نقاط منزل بررسی و مواردی که نیاز بود را جمع آوری کردند.

از نظر رفتاری و شرعی من مشکلی ندیدم و خیلی درست و اصولی برخورد کردند بدون هیچگونه درگیری یا سر و صدا. حتی با پسر کوچکم بازی می کردند و پسرم باهاشون دوست شده بود. پسرم 2 ساله هست.

البته همسرم خیلی نگران و پریشان بود ولی به همسرم اطمینان دادند در صورت همکاری، نهایت یکی دو روز برمیگرده منزل و جای نگرانی نیست.

سپس بهمراه 3 نفر از برادران وارد یکی از ماشینها شدیم (فکر کنم پؤو 405 حدید بود )و من پشت نشستم. در بین راه با هم حرفهای خیلی عادی و روزمره میزدیم. یکی از اون برادران رو قبلا دیده بودم و آشنا بود. نزدیک ورودی اوین که شدیم گفتند سرت رو بیار پایین و سپس در ورودی زندان اوین باز شد و وارد شدیم.

یکیشون بهم یک چشم بند داد که ببندم ولی اون یکی گفت نیازی نیست ببندی. بدون چشم بند وارد یک جای خیلی عجیب با در کوچک شدیم. سپس وارد اتاق بازپرس شدم و به من گفتند اینکه چقدر اینجا بمونی وابسته به همکاری خودت داره. اگر همکاری کنی و حقیقت رو بگی همین امروز میتونی برگرده منزل. وگرنه ممکنه تا یک ماه اینجا بمونی و در کل این حرفشون برای من نوعی تهدید شرعی و اخلاقی محاسبه میشد. ولی چون من کاری نکرده بودم و مشکلی نداشتم به همین دلیل خیالم راحت بود.

سپس رفتیم یک دفتر دیگه و یک آقایی که خیلی اشنا هم بود و احساس میکردم قبلا دیده بودمشون که سمتش کارشناس یا همان بازجو بود نشسته بود و سلام کردم و نشستم.

بیش از حد جدی بود. و با اینکه من لبخند میزدم اون اخم میکرد و ازم پرسید همیشه اینقدر خوشحالی و من پاسخ دادم بله. البته بر اساس تجربه میدونستم کسی که این سوال رو میکنه عملا منظورش اینه از این به بعد فکر نکنم بتونی بخندی و همین هم شد و تا انتها نتونستم یک لبخند هم بزنم. البته این رو هم ذکر کنم به من بی احترامی نشد و حدود شرعی رعایت شد. این رفتار کمی سرد هم یکی از لازمه های شغل بازجویی هست و من کاملا درک میکردم و مشکلی با این نوع برخورد نداشتم.

به هر حال بازجو برگشت و با چهره ای اخمو گفت فکر کردی و یادت اومد؟ گفتم همان چیزهایی بود که گفتم و دیگه چیزی ندارم. سپس مجدد گفت من نمیخوام تو اینجا بمونی ولی عدم همکاریت شاید باعث بشه نگهت داریم حداقل یک ماه.

با من صحبت کرد و در مورد همکاری هام با یک نفر سوال کردم و همه رو پاسخ دادم. البته بعضی ها رو شک داشتم و گفتم باید تلگرامم رو ببینم و موبایلم رو روشن کردند و گفتن ببین. ولی چون اینترنتش اونجا کند بود نشد کل پیامها رو ببینیم. به هر حال یکسری سوالات گفت و من پاسخ میدادم. خیلی نکته سنج و سوال رو به چند شیوه مختلف میگفت تا یکجا سوتی بدی و بتونه از داخل همون سوتی ها اون آرامشی که داشتی رو بر هم بزنه و عملا پریشون بشی و نتونی زیاد فکر کنی به سوالات. و هر چی تو دهنت هست رو سریع بکشونه بیرون. سپس یک برگه داد و همون سوالات رو روی کاغذ نوشت و من هم پاسخ دادم. وسط صحبت یکبار رفت بیرون و تو این حین یکی از برادرانی که بودند بهم گفتند هر چی میدونی بگو. به فکر زن و بچه هات باش. که من گفتم من چیزی نبود که بدونم ولی نگم. به هر حال پلیس بد و پلیس خوب یک سناریوی شکست خورده بود برای من چون من کامل به این سناریو آشنایی داشتم.

من هم گفتم وقتی چیزی ندارم باید از خودم بسازم؟ و دیگه چیزی نگفتند و خودم رو برای زندان آماده کردم بر اساس همین حرف و گفتم حداقل بزارید فلانی رو ببینم یا برم پیشش و گفتند نمیشه.

به هر حال من رو بردند پیش بازپرس و بازپرس از من تشکر کرد. اخلاق بسیار اسلامی و آرام و خوبی داشت و گفت مطالبی که گفتی کفایت میکنه و بهم گفت اینقدر میلیون داری حسابت بریزی الان بیای بیرون؟ که گفتم خیر و گفت کی داره و من گفتم برادرم احتمالا بتونه کمک کنه و هماهنگ کرد برم و به برادرم تماس بگیرم و شماره حساب بدم و رقم رو گفتم و برادرم هم گفت چشم و سریع انجام میدم.(برادرم چون میدونست من رو بردند خیلی محبت آمیز و با آرامش گفت چرا که نه. مگه میشه برای برادر گلم کاری نکنم و من خیلی خوشحال شدم و از خدا تشکر کردم که چنین خانواده ای دارم)

در کل گفتند تا برادرت واریز کنه و ازاد بشی عمدتا غروب میشه و هماهنگ کردند تا من رو منتقل بند 209 کنند. چشم بند رو حالا دادند و من رو هدایت کردند سوار ماشین و تا بند 209 رسوندند و وارد ساختمان شدیم و اسکن شدم و نشستم. چند دقیقه طول کشید و یک اقایی اومد گفت اسمت چیه و من هم گفتم. گفت تو همونی نبودی که 5 شنبه اومدی داد و بیداد میکردی؟ گفتم اره خودم هستم(چون من دو روز قبلش رفته بودم ملاقات دوستم و اونجا فشارم افتاد و رفتم از آبسرد کن آب بردارم و یک قند بگیرم که آبسرد کن اب نداشت. و رفتم دم باجشون و گفتم بوفه که بسته هست و این آب سردکن هم که آب نداره. یکدونه آب قند بهم میدید. و اونا گفتند وظیفه ما نیست و من هم عصبانی شدم دو تا غر سرشون زدم و بعد چند دقیقه برام آب قند اوردند)

چند دقیقه نشستم تا یک نفر دیگه اومد منو برد یکجا دیگه. سپس یک اتاقی بود لباس بهم دادند و لباس هم رو عوض کردم و گذاشتم داخل یک گونی مانند و روش اسمم رو نوشتند و یک مسواک و خمیر دندون هم دادند و گفتند بشین و من نشستم دوباره یک نفر دیگه اومد و من رو برد پیش دکتر. چشم بند رو باز کردم و فشارم رو با یک دستگاه پیشرفته گرفتند و یکسری سوالات در مورد وضعیت جسمی کردند و سپس بردند وارد یک سالن خیلی خیلی باریک که فقط یک نفر میتونست رد بشه و وارد سلول شدم.

5 نفر در سلوس نشسته بودند که مشخص بود خیلی آدمهای با شخصیت و حسابی بودند. وارد شدم و سلام کردم به همشون و وسایلم رو گذاشتم و نشستم. ازم پرسیدند جدیدی و گفتم بله. عمدتا افرادی که میاوردند اون سلول، در سلولهای دیگه بودند و منتقل شده بودند. گویا سلول ها مرحله بندی داشت و اون سلولی که من رو بردند سلول لاکچری اونجا بود. و بقیه سلول ها این امکانات رو نداشت. به عنوان مثال اکثر سلول ها روز یکشنبه و چهارشنبه وقت حمام عمومی داشتند. تقریبا یک فضای شش هفت متری بود که یک تلویزیون و حمام و دستشویی هم داشت. ولی تخت نداشت و همه روی زمین بغل هم میخوابیدند. اکثر اون افراد اخرهای بازداشتشون بود و منتظر حکم بودند که بازپرس چقدر براشون وثیقه صادر میکنه.

وقتی که من گفتم که مثلا اینقدر میلیون شاخ در آوردند که اصلا من با این رقم اینجا چیکار میکنم پس. حداقل وثیقه برای اون افراد 2 میلیارد و حداکثر 20 میلیارد بود. یکی از اونها به شوخی گفت احتمالا پول نهار نداشتند گفتند تو بیای یک پولی برای نهار بچه ها جور بشه و خندیدیم همه.

حدود ساعت 12 ظهر شده بود و من ثانیه شماری میکردم برای اینکه آزاد بشم ولی نشدم …

تعجب کرده بودم که نکنه نظر بازپرس عوض شده و یک خالی بستند و من رو میخوان نگه دارند. به همین دلیل شروع کردم از هم سلولی ها پرس و جو.

ساعت 13 بود که نهار رو خوردیم. نهار به نظر من یک سوم یک نهار عادی بود ولی مزش قابل تحمل بود ولی خیلی سرد با اینکه برنجی بود بهمراه یک ماست کوچک. اول که بازش کردم تعجب کردم. با خودم گفتم اگر من بخوام یکماه اینجا باشم با این غذا حداقل 20 کیلیویی لاغر میکنم. ولی کمی که فکر کردم دیدم اتفاقا بهتر که کم هست چون اونجا تحرکی نداشتیم و حتی بزور میشد تو سلول راه رفت، پس نا خودآگاه بهتره کمتر بخوریم تا چاقتر نشیم.

حدود ساعت 15 بود که یک اقایی اومد و اسمم رو صدا کرد و گفت با من بیا. خوشحال شدم و فکر کردم اومدند و ازاد بشم. گفتم وسایل رو بردارم گفت نه و تلفن بیا بزن ببین چی شد این وثیقت.

چشم بند زدم رفتم پای تلفن. یک شماره مشخص موبایل و ثابت رو روی کاغذ نوشته بودند که متعلق به همسرم بود و گفتند فقط به این میتونی تماس بگیری و تماس گرفتم و همسرم گفت پول واریز شده بود ولی چون فیش دو برگی گرفته بودند، قبول نکردند. به همین دلیل تا عوض کنیم و … از ساعت اداری گذشته بود و فردا مجدد اکی میکنند. و من تشکر کردم و سریع قطع کردم.

و من رو برگردوند داخل سلول. ساعتها خیلی طول میکشید. داخل سلول ساعت نداشت ولی وقتی اطلاعات کانال تلویزیونی رو میزدید ساعت رو نشون میداد. تلویزیون هم دیجیتال بود و همه کانال ها رو داشت.

از هم سلولی هام دو نفرشون خیلی استرس داشتند. و به شدت نگران. یکیوشون یکی از مدیران ایران خودرو بود که براش حدود 20 میلیارد وثیقه حکم داده بودند و خیلی نگران بود. اون یک نفر دیگه هم خیلی نگران بود و نمیدونست کی تمام میشه.

همه دستشون تسبیح بود و ذکر میگفتند و از خدا التماس کمک و آزادی داشتند. خودشون میگفتند اینجا برزخه و نمیدونی تا کی اینجا قراره بمونی و محدودیت هم نسبت به زندان عادی بیشتر بود. به عنوان مثال یک بار در هفته اجازه داشتی با یک نفر خاص از خانواده تماس بگیری و صحبت کنی.به مدت 10 دقیقه.

اکثر افراد اونجا مثل من نبودند که سریع بیان سلول عمومی. و تجربه اولشون با سلول انفرادی بوده و اعلام کردند سلول انفرادی خیلی سخت تر و غیر قابل تحمل هست. مثلا یک نفرشون سنشون بالاتر بود و یک مشخص بود یک انسان بسیار بسیار با علم و دانا بود تعریف میکرد حدود 45 روز در انفرادی بوده و باعث شده بود نتونه انگشت هاش رو تکون بده بدلیل مشکل اعصاب. و یک نفر دیگه هم گفت آدم دوست داری تو اون انفرادی فقط هر چی هست و نیست رو بگه و از اونجا بیاد تو عمومی و میگفت داشتم اونجا از بی حرفی و رنج دیوانی مشدم و میگفت اکثر افراد اونجا دچار مشکل اعصاب میشند و تون صداشون میاد پایین و تا مدتی اونطوری میمونند.

در کل سلول انفرادی مثل یک جریمه هست. عمدتا افرادی که میگرفتند رو آخر شب میگرفتند طوری که خسته باشه و وقت فکر کردن و تغییر افکار رو نداشته باشه و بقولی آچ مز کنند. و تا نصف شب ازش بازجویی سنگین میکنند که قشنگ بی خوابی رو بچشه تا به حرف بیاد. عملا بهترین زمان طلایی اون موقع هست. بالخره اینم یک روش هست. من هم که صبح اومدند و بازداشتم کردند، تنها دلیلش این بود نمیخواستند زیاد اونجا بمونم و میدونستند من گناه خاصی ندارم و دنبال یک سر نخ یا اهرم فشار برای شخص دیگری بودند و این مهم رو خود بازجو هم بهم فرداش گوش زد کرد.

به هر حال هیچکس تو سلول من تجربه شکنجه نداشت و فقط همون سلول انفرادی و تمدید کردن زمان بازداشت یکنوع شکنجه یا فشار محسوب میشد.

من یک مقدار احساس تب میکردم به همین دلیل از هم سلولی هام سوال کردم که قرص سرما خوردگی دارند و گفتند ساعت 7 یک اقایی میاد مسیول دارو هست و به اون بگی برات میاره. و من هم وقتی اومد گفتم و این آدم خیلی اخلاق خوبی داشت و سریع آورد. داروهای هم سلولی هام رو هم آورد به اندازه همون مقداری که فقط تو اون ساعت نیاز داشتند و نه بیشتر.تقریبا روزی دوبار میامد.

موقع اذان صدای اذان کل محوطه میپیچید و همه سریع شروع به وضو گرفت و نماز خوندن میکردند. شاید تنها جایی که احساس کردم نماز واقعی خونه میشه اونجا بود. از ته قلبشون نماز میخوردند و دعا میخوندند و گریه میکردند.

طی صحبتهایی که باهاشون داشتم به این نتیجه رسیدم اکثرا بین 70 الی 80 روز پروندشون کامل میشه و بازپرس براشون وثیقه تعیین میکنه و یا اونجا میمونند تا وثیقه جور بشه یا اینکه اگر وثیقه سنگین باشه میفرستند زندان اوین که جایی بهتر و با محدودیت کمتری هست تا وثیقه جور بشه و ازاد بشند تا دادگاهشون تشکیل بشه و حکم نهایی مشخص بشه.

البته یک نفر اونجا بود که حدود 7 ماه بازداشت بود. که تصورم این بود اون شخص که خیلی با سواد و عالم بود احتمالا پروندش با پرونده های دیگه گره داشته و باعث شده فرآیندش طولانی بشه.

عمدتا تا پرونده تکمیل و قطعات پازل کامل نشه، اونجا مهمان برادران خواهید بود.

حدود ساعت 8 اینا بود که یکسری ظرف کوچیک سالاد دادند بهمون. و من پرسیم مگه سالاد هم میدند گفتند نه این غذا هست. درش رو باز کردم 3 تیکه جوجه بهمراه یک گوجه داخلش بود که باید با نون میخوردیم. در کل هتل نیامده بودم و باید قبول میکردم.

هر یک روز در میان هم میبرند بالا پشت بام که یک فضای نسبتا پوشیده و بلند بود تا هوا بخوریم. تقریبا فضاش گرد بود و دوربین های حفاظتی مستقر بودند. یک ربعی بیشتر نبود.

موقع خواب بهم سه تا پتو سربازی دادند که شبیه موکت بود بیشتر و یکی زیرمون و یکی زیر سر و یکی رومون باید مینداختیم. هتل نبود بالخره.

میخواستم برم یک دوشی بگیرم ولی دیدم لیف اینا که ندارم. یک سوال کردم و هم سلولی ها گفتند دوشنبه ها میان پول میدی و چیزهایی که نیاز داری رو برات میخرند و چند روز بعد میارند. قبلا تصورم این بود بوفه داره و …. که با این شرایط متوجه شدم این چیزهایی که تو سایتها میفرستند که اونجا هتل هست و از اسنپ فود هر روز غذا میخری و لاکچری بازی و … الکی و خالی بندی هست. از اون طرف حرفهای بعضی سیاسیون هایی که گفته بودند اونجا شکنجه های جسمی میدند و غذا کلا نمیدند و … هم بازم خالی بندی بود یا اینکه حداقل برای اون هم سلولی های من پیش نیامده بود.

چراغها هم 24 ساعت روشن بود و کلید پریزی نداشت و مجبور بودی یکنفر بشینه و یک نفر بره روش تا لامپ رو بچرخونه تا خاموش بشه.

موقع خواب من زودتر از همه رفتم بخوابم ولی خوابم نبرد. ولی خودم رو کامل زده بودم بخواب و داشتم فکر میکردم. که صدای هم سلولی هام رو میشنیدم با خودشون میگفتند این خیالش راحته که فردا ازاده و به همین راحتی خوابش برده. کاش ما هم میتونستیم مثل این بخوابیم و راحت باشیم.

تا یکی دو ساعتی داشتم فکر میکردم که خوابم برد. نصفه شب یکهو صدای بسیار عجیبی شنیدم مثل اینکه یک دیوی چیزی وارد سلول شده. و بیدار شدم دیدم یکی از هم سلولی هام داره تو خواب نعره میزنه با صدای بسیار ترسناکی. یاد پدرم افتادم که بعضی وقتها همین اتفاق برای پدرم هم میافتاد و دوباره خوابیدم. با صدای اذان صبح از خواب بیدار شدم و همه شروع به نماز خواندن کردیم و خوابیدیم. ساعت 9 صبح شد و بیدار شدم و بقیه هم بیدار شدند و شروع به صبحانه خوردن کردیم. عمدتا چایی و … رو خود هم سلولی هام خریده بودند و گوشه ذخیره کرده بودند.

صبح خیلی متفاوت بودم. عذاب وجدان شدید داشتم از حرفهایی که روز قبل گفته بودم. مخصوصا مطالبی که خودم شک داشتم ولی نوشتم. میدونستم امروز ازاد میشم. ولی دلم میخواست بازم بمونم. دوست داشتم برم دوستم رو ببینم و باهاش صحبت کنم و ازش عذر خواهی کنم. از طرفی هم سلولی هام که خیلی بیشتر از من اونجا بودند رو آزاد نمیکردند. احساس خوبی نداشتم و واقعا دوست داشتم بازم بمونم. حداقل منم مثل اونها کمی سختی بکشم و درک کنم وضعیت رو نه اینکه به همین راحتی ازاد بشم و برم خونه.

صدای در سلول اومد و در باز شد ومن رو صدا زد. گفت بیا. اصلا دوست نداشتم برم. بهش گفتم یعنی وسایل رو جمع کنم؟ گفت نه و بازجو یا همون کارشناس میخواد ببینتت. خیلی خوشحال شدم. گفتم اینبار برم بهش میگم که اون قسمت از صحبتم رو باید اصلاح کنم چون مطمین نیستم و همینکار رو هم کردم و بازجو ناراحت شد و گفت صداقت نداری. گفتم من راضی نیستم کسی از حرفهایی که من مطمین نیستم دچار مشکل بشه و ترجیه میدم اصلاح کنم و نوشتم و امضا کردم. در اون اتاق احساس کردم دوربین وجود داره و چشمهام بسته بود و بازجو هم نمیخواست من ببینمش و البته قبلا دیده بودمش و همون صدا بود.

به هر حال کمی با هم بحث کردیم و به من گفت نمیخواد تواینجا بمونی. من هم کوتاه نیامدم. و همان صحبتهای خودم رو که فکر میکردم درست بود گفتم و نوشتم. و جلسه تمام شد.

ولی برگشتم سلول احساس بهتری داشتم. حداقل عذاب وجدانی که صبح داشتم رو کمتر داشتم و از طرفی به هم سلولی هام گفتم دیگه فکر نمیکنم امروز آزاد بشم و همینجا پیشتون خواهم بود. فکر کنم اونها تو ذهنشون میگفتند این یارو چقدر اسکله. ولی برام مهم نبود. حاضر بودم بمونم ولی عذاب وجدان نکشم.

تو همون حینی که من رفته بودم، همون بنده خدایی که براش 20 میلیارد وثیقه گفته بودند، هنگام دعا کرده ایستاده، بدنش بی حس میشه و با صورت و همون حالت دستهاش میافته روی زمین و گویا از بینیش خوب میاد و میان میبرنش و وقتی من برگشتم اون نبود و بعد چند دقیقه برگشت. ولی گویا انگشتهای دستش دچار مشکل شده بود و درد بسیار شدیدی داشت و داد میکشید که من دکمه کمک که اونجا بود زدم و بعد چند دقیقه اومدند و گفتند وسایلش رو برداره و ببرند زندان اوین. گویا اونجا شرایط بهتری داشت از نظر درمانی.

تو ذهنم این بود که حالا که قرار نیست ازاد بشم، بشینم کتابی که مدتها میخواستم بنویسم ولی به هر دلیلی نمیشد رو الان بنویسم که یک کار مفیدی کرده باشم. ولی هم سلولی ها گفتند از اینجا هیچی بجز خودت رو نمیتونی خارج کنی و عملا کار بیهوده ای خواهد بود. و تعجب کردم. کتاب هم قرآن بود و چند تا کتاب دعا و ادعیه.

حدود ساعت 16 بود که گفتند بیا و من هم از هم سلولی هام خداحافظی کردم و بردند سوار ماشین و لباسهام تحویل دادند و در مرحله آخر خروج، یک نفر یک وایت بورد که سبز بود و پشتش طرح کودکانه داشت و مشخص بود این وایت بورد کودکان هست رو بهم دادند و روش شماره بند و تاریخ رو نوشته بودند و عکس گرفتن سپس یک اقایی که خیلی هم بیشعور بود گفت دستات رو بمال به این جوهر ها تا انگشت نگاری کنم و بهش گفتم این کار شما برای زمان بابا بزرگ خدا بیامرزت بوده و در کل سرم داد زد و من هم سرش داد زدم و گفتم جمع کنید مسخره بازی ها رو و در کل یک کل کل داشتیم با اون. اخرش هم گفت تقصیر من نیست بودجه نمیدند که ما دستگاه بزاریم و … . و من هم دیگه چیزی نگفتم و همه ی انگشتهام رو سیاه کرد و بردند جای خروج.

میگند کوه به کواه نمیرسه ادم به آدم میرسه همینجا بود. موقع ازادی مدیر حقوقی سایپا که در زمان مدیریت ایشون از من شکایت شده بود هم داشتند به زندان منتقل میکردند. گویا قبلش تو بند 209 بوده و وثیقه صادر شده و بایستی بره زندان تا وثیقه رو تحویل بدند و آزاد بشه. اون من رو نشناخت ولی من خوب شناختمش و بهش گفتم انشا الله آزاد بشید حضوری مزاحم میشم و رفتار آرام و خوبی داشت.

موقع خروج پول نداشتم (کیف پولی بر نداشته بودم)و یک اقایی که با هم آزاد شده بودیم به زور به من 30 تومان پول داد و به محض خروج از اونجا دیدم مادر عزیزم اونجا نشسته تا من بیام و نا خود آگاه تا مادرم رو دیدم ، گریم گرفت. بنده خدا از صبح منتظر ازادی من اونجا نشسته بود و خیلی شرمنده مادرم شدم. انشا الله خدا سایه هیچ پدر مادری رو کم نکنه.

اون پول رو سریع به اون اقا برگشت دادم و با مادرم برگشتیم منزل.

این مطالب همه واقعیت و برای شخص من اتفاق افتاده و خالی از هرگونه اضافه گویی بوده. امیدوارم سر و کارتون به اینجا نیافته که اگر بیافته مسلما از شرایط من بهتر نخواهد بود.

انشا الله آزادی همه ی زندانی ها و بازداشتی ها. مخصوصا بند 209